![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
چرا بوی لیمو چرا رنگ گیلاس همه زیبایی همین جاست چرا عطر مادر چرا قصه عزیزی پشت این در تمام نگاهت گرم وگیراست چرا مزه تو چرا مزه من خداوندا تمامت گرم وگیراست |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
دلم کویر خواستنه سیرابه از هوای تو طلاطم یک موج و صدای پر شکستنه هوای هر فصل سپید صدای هر پرنده ایی نگاه یک گلی به خار خار این دلیل سنگ رفیق شیشه است نوای هر قلم تنی نشسته بر تنی سری که باز باز باز باز تو همسری |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
خیلی از دوستان ازم شعر خواسته بودند من ماهاست شعر تازه ندارم اما به هرحال برای شما چندتا از کلماتی که چینششون زیباست ودر زمانهای خاصی همین اواخر برام احساس
خداوندی و ایمان ایجاد کردند رو براتون میزارم
نیستم چند روزی بالاخره دارم میرم امیدوارم بتونم با دست پر برگردم سفرقبلیم به دل کویر بود به سیستان وبلوچستان که تازگی و طراوت زیادی رو برام به ارمغان داشت وکلی
نوشته وتصویر وعکس از اونجا .... این بار اما به شمال کشور و به فلاتهای بالاتر میرم امیدوارم بتونم چیزای تازه تری کشف کنم خب منم ودوربینم و 6تا کشور که باید توی همشون کارکنیم و برگردیم دوستای خوبم ببخشید بی خبر میرم اما براتون خاطره میارم **** نوشته های آخرم بعضی هارو متعجب کرده بود این نوشته ها در سبک سیال خیال نوشته شده اند اولی.ادم خور.... در مورد یک خون آشام و دومی او که قلب ندارد .... در مورد تی اس های پل حافظ
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
زمین ناامن شده من دارم زیر پل حافظ قصه میخورم یکی به دادم برسه من دیدم یک آدم معمولی رو که فقط میخواست تفریح کنه اما مجبوره فقط کنار اداره اماکن بلند بخنده آدمی که سرش پر از قلمبه های خجالته. آدمی که آدمه شاید ندونی چطوریش ولی واسه کی مهمه؟ چرا حتماً باید دیگران یا صاحب ما بشند ویا ما صاحب اونها؟ این رفیق میخواد خودش باشه
*** میخواد بخوابه مثل نعلبکی زیر یک استکان گرم و تلخ و شیرین که داغی زندگی رو حس کنه نه من هیچ سئوالی ندارم نوشته هم نمیفروشم فقط تعجب نکن اون یک آدمه سرده مسخره ست یا هرچیز دیگه اونم حق داره که تازگی ولزجی رو، روی بدنش حس کنه دوست داره که زیر یک صلیب بخوابه نبضش ناله بشه و خنده از گوشه لبش بیرون بچکه بیا و روی شونه هاش قدم نزار تا به بقیه بگی من یک چیز تازه دارم تا هویت نداشتنم رو قایم کنم مثل فیلمهای اویل که هر کی آلوده شد فقط به فکر خوردنه من نمیخوام بخورم من میشینم روی زمین جونم مال شما تا میتونید بخورید من شیرینم و تازه
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
30- آرومه دنیا امروز آرومه پنجره رو باز میکنم تا بتونم نفس بکشم تاریک روشنه امروز مثل هر روز نیست یادم نمیاد چرا اینجا اینقدر شلوغ شده تمام اتاق پر از سکوته واما شلوغ ساز دهنیم افتاده روی تخت. سرده میشینم روی تخت ویک نگاه به آینه قدی میندازم خودمم مثل همیشه با یک بلوز سفید یقه باز و یک شلوارک کوتاه گردنممم هم قرمزه...! گردنم ... هم.... قرمزه چرا! چه چیزی میتونه گردن ادم رو قرمز کنه؟ *** من که باورم نمیشه تو نمونی تو نباشی من نباشم مگه میشه تو نمونی من نمیرم زنده باشم ** دود سیگار همه جار و پر کرده بود رفیقی بهتر از نفس توی سرما دوده سیگاری بود که داشت بیرون میداد از اون بالا که نگاهش میکردم مثل این بود که فرشته ها روی زمین زندگی میکنند یک شیرینی پر رنگ روی لبهاش بود وکلی گرما روی تنش حس میکردم جای امنی برای تصاحب همه جا رنگ سیاهی سردی داشت. سنگفرش خیابون رفیق من بود چشمک زد. من نزدیکش شدم بوی شب میداد بوی انسانیتی پر از داشته ها و تحقیر چیزی که بی نهایت خواستنی مینمود برای خاک وگل و بوته... توی یک کوچه خلوت ما با هم بودیم کنار یک خونه ایی که انگار سالها بود خالیه توی خیابون ولیعصر بالاتر از پارک وی سمت راست یک خونه با دیوارهای زرد کمرنگ . کنار هم بودیم و من توی چشماش نگاه میکردم تهران با برج آزادیش در مقابل عکسی که توی چشمای اون ظاهر میشد هیچی نبود. پالتوی سیاهشو لمس کردم پرهای کنار گردنش .... قلبش تند میزد ویک لبخند ظریف گوشه لبش آب میپاشید مریمی بود پاک مثل همه مریمها گردنش گرم شده بود ولاله های گوشش قلب میزد. و من راه بین عشق و تفکرم رو از دست داده بودم توی اخرین نفسش که بخار میشدتا با خدا عشق بازی کنه رهاش کردم // عشق معدن عقله و من توی این دنیای به این بیرحمی از عشق و عقل تهیم قلب جایگاه خدا و عشقه گرمایی که به اون تپش میده از تنها عامل انسانی در عالم یعنی داشتن پر میشه و سر چیزی که انبار ه عقله چیزی که من نیمه صاحبشم و چه بد که من اینقدر کم مایه هستم وفقیر و تنها رگی که این خدا رو به اون خدا وصل میکنه قلب و مغز چیزی که دنیا رو به جریان میندازه شاهرگ گردن یادمه یکی از دوستای مسلمونم گفت : خدا از رگ گردن به ما نزیکتره ومن همیشه در رگ گردن گم میشم من راه بین خدا و انسان رو میخورم جایی که برای من قلب نذاشته من قلب ندارم همیشه سردم مثل زمستون تمام رنگها برام سفیدند چیزی که سالهاست میخوام در اون زندگی کنم در سپیدی روز... *** بازم نزدیکیهای امامزاده میدون تجریش دیدمش داشت پرهای پالتوش روبه یکی دیگه کنار یک خونه خالی دیگه نشون میداد گرمای دست یارو رو حس کردم هردوشون داشتند خدارو با هم تقسیم میکردند یک تیکه چوب فرو کرد توی قلب یارو یارو قلب نداشت اونم سرد شده بود از خدا اونم یک خون آشام بود /// ومن در ارزوی یک روز زندگی در روز به باغ بلور برمیگردم تا یک شب دیگه زندگی کنم چقدر من کم مایم چقدر فقیرم /// باغ بلور در خطره درخت ساده میشکنه گل داره پر پر میزنه از غنچه هاش دل میکنه از غنچه هاش دل میکنه چه بی گناه چه بی پناه چه بی هوا چه بی صدا غنچه میمره ای خدا دلم میگیره ای خدا برای اون که عاشقه...... خدا به دادش برسه.....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
۲۹- آموزش، نشان دادن امکان است. آموختن، برای خویش ممکن ساختن است.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|