تبليغاتX
دروازه
دروازه ای به روی میدان مبارزه

 

 

 ۲۸-

 

میخوام بیام ببینمت!

 

زمستان

 

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،

 

                                     / سرها در گریبان ست .

 

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

 

نگه پیش پا را دید نتواند،

 

که ره تاریک و لغزان است.

 

 وگر دستِ محبت سوی کس یازی،

 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

 

که سرما سخت سوزان است.

 

 

نفس،کز گرمگاه سینه میاید بیرون،ابری شود تاریک.

 

چون دیوار ایستد در پیش چشمانت.

 

 

نفس کاینست،پس دگر چه داری چشم

 

زچشمِ دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای من! ای ترسای پیبر پیرهن چرکین !

 

هوا بس ناجوانمردانه سردست...آی...

 

دمت گرم و سرت خوش باد!

 

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

 

 

 

منم من،میهمان هر شبت،لولی وَش مغموم.

 

منم من،سنگ تیپا خورده رنجور.

 

منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور.

 

 

 

 

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگِ بیرنگم.

 

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم.

 

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

 

تگرگی نیست،مرگی نیست.

 

صدایی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان ست.

 

 

 

من امشب آمدستم وام بگذارم.

 

حسابت را کنارجام بگذارم.

 

چه میگویی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

 

فریبت میدهد،بر آسمان این سرخیِ بعد از سحر گه نیست.

 

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلیِ سردِ

 

                                                 زمستان ست.

 

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یازنده،

 

به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تویِ مرگ اندود،پنهان ست.

 

حریفا!رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

 

 

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

 

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گزیبان، دستها پنهان ؛

 

نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،

 

درختان اسکلتهای بلور آجین،

 

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

 

غبار آلوده،مهر و ماه،

 

 

زمستان است.ِ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط گلادیاتور بدون سپر | 
 

۲۷-

از میدون فردوسی که به سمت انقلاب میری با یک دنیای چند صدمتری روبرو

 میشی که جون میده همیشه اونجا زمستون باشه و تو با پالتوی مشکی و کلاه مسخرت و شال بلندت روی پیاده روش عکس بکشی و بعضی اوقات هم روی هفت پله ایی که عکسشرو دخترا توی کوچتون کشیدند و اینجا فقط تو میبینیش بپر بپر کنی.

 

از کنار خیابون سمت چپ راه میفتم و همینطور آروم و سر درگریبون قدم میزنم نزدیکیهای پل کالج بوی قهوه مستم میکنه و ناخدا گاه ته گلوم تلخ میشه یک جور تلخیه شیرین!

 

یاده تو میفتم که این شهر عزیزه به خاطره این که تو توش نفس میکشی.

 

صبح قبل از اینکه برم توی این پالتو زیر این کلاه قایم شم وقتی توی تاریک روشنای صبح به فکر یکم دویدن توی گرگ و میش خیابونای شهرم بودم پنجره رو باز کردم و دیدم یک کبوتر سفید نشسته روی سیم برق روبروی اتاقم یکم اونورتر...

 

یخم شد تنم مور مور شد خوشم اومد.

براش یکم نون خورده ریختم اما اون توجه نکرد، داشت به یکجایی نگاه میکرد .

نمیدونم چرا العان دارم بهش فکر میکنم .

 

از کنار پارک دانشجو رد میشم به چراغ های تاتر شهر چشمک میزنم و کلی آدم رو که دارند توی سرما میخندند و میبینم.

ای خدا این فصل یعنی زندگی

زندگی یعنی سرما

 

وقتی با یک دونه نون بربری داغ که عطرش داره منرو گرسنه تر میکنه برمیگردم چون پنجره رو نبستم اتاقم سرده سرده اونقدر که ...

 

هنوز کبوتر همونجاست فکر میکنم شاید هنوز خوابم با آب سرد صورتم رو میشورم و توی اینه دست شویی به خودم لبخند میزنم هیچ کس به نمکی خودم به خودم نمیخنده!

 

العان دیگه کم کم هوا روشن شده و کبوتر رو راحت تر میبینم. همسایه بغلیم یک دختره با حال دبیرستانیه که عاشق کبوترهاست اون توی خونش کلی کبوتر داره البته آسم هم داره ولی یک کبوتر باز حرفه ایه.

 

اون دیروز دوتا کبوترش رو پر داد مادرش میگفت یکیش هنوز برنگشته اما اون یکی از دیشب اومده و روی سیم برق روبروی خونشون نشسته .

 

فکر میکنم اون یک مجسمه خوشگل میشه از سنگ که هنوز منتظره

کی میدونه شاید اون یکی رو یک کس دیگه پیدا کرده یا شاید خودش یک دختر آسمی دیگه پیدا کرده

خانومها همیشه همدیگرو پیدا میکنند و ....

 

العان هنوز مزه قهوه رو حس میکنم میشینم روی صندلی پر سروصدای لهستانی کافه گودو اون گوشه پشت دیوار و دوربینم رو در میارم به عکسایی که گرفتم نگاه میکنم.

 

 تا دوستام برسند کلی میتونم قهوه بخورم تنهایی

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط گلادیاتور بدون سپر | 
 

 

 

 

۲۶-

می خواره و سرگشته و رندیم و نظر باز

 

وآن کس که چو مانیست در این شهر کدام است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط گلادیاتور بدون سپر | 
 
میدان جنگ
پست الکترونیک
خاطرات خونین
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
اندیشه دریا
سلطنت سکوت
کلاکت
سینمای فرانسه
شعرهای پنهانی
غزل دختر شرقی
خرمگس خرفت
مسافرکوچولو
روژین وروزگارش
ابر خاکستری
چرکنویس
آبی آسمانی
بازخوانی کاغذ پاره ها
چشم بر هم مینهیم هستی دوسو دارد
آری! آغاز است به پایان نیاندیشیم
پر تپش باشه دلی که خون به رگهای تنم داد
یک مشکل عجیب دارم پیدا کردن آدمه در میان آدمها
آوای دلتنگی
گل بارون زده(دختر خاکستر نشین)
ماهی سیاه کوچولو
ماه نقره ایی
کافه تیتر
مردی که لب نداشت
بند انگشتی(bandanghoshti)
خواندنیهایی از مجلات قدیمی
جهنم و بهشت
کافه مادلن
استاد کوچولو
دغدغه های تنهایی من
بالا بلندتر از هر بلند بالایی
هرکسی نگاهی دارد من به چشم شما ایمان دارم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
دوستانم
کو
سینما
فنجونک
ما به چشم شما ایمان داریم
شلاقهای ادبی
شعرها
داستانها
مونالیزای آقای بن لادن
عکس درست کن برای وب سایت و... (به خدا)
خشت و آیینه
سینما
پرده شیشه ایی
رویابینها
فیلم نوشته ها
نوین تصویر
lemon art
آزاد آرت
سینمای وحشت
ایران کارتون
زبان فرانسه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

یک مرد مرده