![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
همینطور که چشمام رو بستم و دارم به آسمون تاریک پشت پلکم نگاه میکنم کم کم چهره نازو
خندون تو پدیدار میشه و من هم میخندم برام مهم نیست که توی اتوبوس بقیه من رو نشون بدند
وبگن اون دیونست.
میخوام با هم بریم تو خیابونای شلوغ تهران و زیر پوست شهر دست بزنیم به رگهای تب کرده
این شهر شهری که تو رو به من داد. یک قاب عکس از تو هست که این روزا من رو کلی روشن کرده:
خانه ای در حال سوختن و من و تو در حال تماشای اون عاشق اینم که با تو برم از این اطراف . از این همه سکون و ثبات خسته شدم خدا ماها رو
نفرستاده روی زمین که به اون چنگ بزنیم . ما اینجا نیستیم که به فکر این باشیم که به درودیوار
دنیا نخوریم مبادا لباس آسمونیمون کثیف بشه ما اومدیم برای طغیان برای فرار.
اگه خدا
زاهد و عابد میخواست کلی فرشته وملائکه داشت که براش هر کاری
رو بکنند.
خدا هم با آدمها بازی کرد آخه همه رو که از یک گل نسرشت
هر چی لذت و بازی های خوب بود رو با اخم به آدمها نشون داد و گفت:
هی اگه بری اون طرفی من میدونم وتو!
اولین کسی که فهمید معنی این من میدونم وتو یعنی چی بابا آدم بود که با خند از بهشت بیرون
اومد و به خدا چشمک زد و اونوقتی که فرشته ها به خدا گفتند دیدی که اون طغیان کرد
خدا گفت :فقط من میدونم و اون که چه اتفاقی افتاد
آره عشق من خدا هر طور که شد به ما گفت که راه درست چیه
توی همه کتابهای ادیان اومده که sx گناهی است که خدا را از ما دور میکند ،ولی خدا در بهشت
قول ملائکه را میدهد
همه پیامبران گفتند که عشق راهی است برای اینکه خدا را فراموش کنید در صورتی که خدا به
عیسی مریم داد به محمد فاطمه و به موسی رویا را
همه میگویند هیچ ثروتی وجود ندارد مگر از فقیری دزدیده شده باشد
در صورتی که خدا انسانهای تمیز و پاک و متمول رو دوست داره چون از داشتن لذت میبرند و
در بهشت به اونها کلی کاخ و ... نوید میده
خلاصه که بیا با خدا دوست تر باشیم دست به عصیان بزنیم در خیابانهای این شهر شلوغ بوسه بر لب هم بزنیم زیرآب این همه سیاهی رو پیش دل و عشق و نیاز بزنیم ... مثل گرگ توی شب زوزه از تگرگ سرد بزنیم با هم در این شبها کمی از هم گپ بزنیم ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
نکنه که دیونه بشی به عشق من شک کنی نکنه بی وفا بشی بخوای من و دک کنی نکنه میخوای بری بازم میخوای بد بشی شاید واست عادی شدم میخوای ازم رد بشی تورو خدا وقتی میام نگو دیگه دیره نگو که دلت یک جای دیگه اسیره نگو نمیشناسی دیگه رنگ صدامو نگو نمیفهمی دیگه معنی حرفامو .... کلی ترانه میشه گفت از پذیرفته نشدن اما آیا واقعآً نیازی به انتخاب هست؟ * آیا ما در یک ایستگاه منتظر نشسته ایم تا بالاخره یک ماشین برای سوار کردن ما بیاد ؟ یعنی ما خودمون نمیتونیم توی جاده زندگی سفر کنیم؟ * یاد یک فیلم افتادم از پدرو آلمادوار به نام (بازگشت) همونجایی که ولور داره کنار رستوران بعد از سالها ترانه میخونه من هم میخوام با ساز دهنیم یک آهنگ ساده بزنم و نمیدونم آیا باید شنونده داشته باشم یا نه؟ *شاید زندگی صدای آهنگ ساز دهنی منه که در فضا منعکس میشه مهم نیست که کسی با اون هم آوا میشه یا مهمه که این آهنگ ساخته و نواخته بشه
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
صدای شیهه اسب توی گوشم می پیچه و با قدرت تمام سعی میکنم خودمو بزنم به اون راه. به راهی که نه از لای پرچین ها بگذره و نه از کنار جوی آبی که خنکی اون آدمو وسوسه میکنه پاتو بذاری توش و سرت رو آروم هل بدی به عقب. کنار هم نیستند ولی حس میکنم که میخواهند هم رو لمس کنند . –من از شما خوش اومده لطفاً به من اهمیت بدید- صحبت کنم این دوتا هم از صبح ووال من شدند . خیانت کنند. و حالا من نمیخوام بزارم برند کنار هم . توی این دفتر منم و این دوتا و کسی که قراره کلی برام تازگی داشته باشه. مردی که احساس میکنه میتونه آدم کوچکتری باشه وزندگی راحتی داشته باشه در صورتی که همین العان هم آدم کوچکیه . حالمو به هم میزنه یک جلسه 2 ساعته دارم که به هیچ چیزی توجه نمیکنم فقط نگاهش میکنم و لی در اصل حواسم به این دوتاست که هر چند دقیقه یکبار آروم و دزدکی هم رو ناز میکنند. حرارت رو اطرافم حس میکنم هر دوشون عرق کردند .مضطربند . توی تاریکی زیر میز همدیگرو پیدا میکنند و اونقدر پاک همرو لمس میکنند که من در مقابل این همه یکرنکی و صداقت کاری نمیتونم بکنم جز اینکه خودمو بزنم به اون راه. اونها بین هم قرار میگیرند و اونقدر صمیمی تسلیم هم میشند که انگار اونها فقط برای تکیه دادند به هم ساخته شدند . یاد بارون های خیابون ولیعصر افتادم همون موقع ها که قدم میزدم و شکلات میخوردم . یاد سکوتی که بین ماشینها برای خودم میساختم ،چشمام رو میبستم و توی جیبم سازدهنیم رو لمس میکردم و دیگه از هیچی نمیترسیدم نه از مرد و نه از نامرد نه از زن و نه از وسوسه. میرفتم توی رویا و به آسمون زیر پلکم . میخندیدم به کودکیی که توی جیبم قایم کردم و شعر میگفتم ، شعر میگفتم ، شعر میگفتم. یادمه بسم الله من بعد از خدا –اخوان ثالث عزیز- بود و بس و بعد دنیایی از نور و رنگ میومد و من غرق در تازگیها به خودم که میام میبینم انگشتهام هنوز توی بقل هم هستند و آرومند برخلاف من که باید یک تعهد تازه بدم و چند روز دیگه از هدیه های خدارو صرف این کنم که این مرد ببینه اگه کودکانه به زندگی نگاه کنه بهتر میتونه بخنده و یا حتی پشت یک میز غذا به جونهای دیگه که دارند از گرمای هم ذوب میشند نگاه کنه و به آرومی لبخندی بزنه و براشون سر تکون بده. انگشتام اونقدر راحت لم دادند که دلم نمیاد برای امظاء قرار داد بیدارشون کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
با عرض سلام
دوماهی از زندگیم رو در کویر گذروندم یک نوع تازه از گرما خب اینم یک جور توهم سبز وتازست ببخشید اگه دیر می نویسم اما پر از دیده ها و شنیده هام امیدوارم بازم به مبارزه های گلادیاتور بیاید گلادیاتور میدونه که یک روز از همین روزا توی میدون میمیره اما بازم میجنگه چون سرگرمی دیگران به اندازه زندگی پر از جنگ اون مهمه
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
با تو دیشب تا کجا رفتم . تا خدا و آنسوی صحرای خدا رفتم . من نمیگویم ملایک بال در بالم شنا کردند . من نمیگویم که باران طلا آمد ، با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده ، ای پری که باد می بردت از چمنزار حریر پر گل پرده ، تا حریم سایه های سبز تا بهار سبزه های عطر تا دیاری که غریبیهایش می آمد بچشم آشنا ، رفتم . پا بپای تو که می بردی مرا با خویش ، - همچنان کز خویش و بیخوشی – - در رکاب تو که می رفتی ، هم عنان با نور، در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی، سوی اقصا مرزهای دور؛ -تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم تو گرامیتر تعلق ، زمردین زنجیر زهر مهربان من- پا به پای تو تا تجرد ،تا رها رفتم. غرفه های خاطرم پرچشمک نور و نوازشها موجساران زیر پایم رامتر پل بود. شکرها بود و شکایتها ، رازها بود و تامل بود. با همه سنگینی بودن ، و سبکبالی بخشودن، تا ترازویی که یکسان بود در آفاق عدل او عزت و عزل و عزا رفتم . چند و چونها در دلم مردند . که بسوی بی چرا رفتم.
شکر پر اشکم نثارت باد. خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من ، ای زبرجد گون نگین خاتمت بازیچه هر باد تا کجا بردی مرا دیشب ، با تو دیشب تا کجا رفتم .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|