![]() |
![]() |
|
| دروازه ای به روی میدان مبارزه |
|
دنياي وارونه رو باش رودخونه ها تشنشونه قدرت بازوي پهلونامون به تيزي دشنشونه |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:22 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
آقــا اجــازه ! می شود آیـــا سوال کــرد ؟ فکــری بــرای دغدغـه هـای خیـال کــرد؟
در پیش چشم مـــن همه با غـم غریبـه اند انگــــار آفتــــاب محبـــــت زوال کـــــرد
مهر سکوت بر لـب ما نقـــش بـسته است فریــاد مبهمـــی همـــه را گـیج ولال کـرد
هرکس به کنج خلوت خودلانه کرده است خود را میان گـور خودش زنده چــال کـرد
آقا اجازه ! تــوی ســرم گُــرگرفته اســت از بس که قــاری غـــم قیــل وقـــال کــرد
آقاچگونـــه می شود از این زمـــین پرید پرواز مــی تـوان که بدون دو بــال کــرد؟
آموزگــار غــرق سکوتی که داشت بـود شاگرد مانــده اینکـــه چــرا او ســوال کرد؟
آموزگار رو به جوان خاضـعانه گفـــت بایــد تمــــام شـــب زدگـــان را حــلال کرد
تنهـــا به زیر پــرچم بـاور نشست وبس دل را تهـــی ز بــود و نبـــود محـــال کرد...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. ” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!” مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!”
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
گرفتند آدمی را توی تبریز
شنیدم در زمان خسرو پرویز
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
خوشگل روس: یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!
من زمین خوردهی جعبه ی سیاتم،توپولف!
کشتهی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!
مردهی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!
قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
* من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس
میپری پر می زنی روی هوا عین خروس!
بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-
بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!
قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف
یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
* مـــا رو میبری نقـــاط دیدنی وقت فرود
گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود
می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود
می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود
چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
* وقتی عشقت میکشه گاهی با کلّه می شینی
به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی
یا میری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی
زودی مشهور میشی، رو جلد مجلّه می شینی
پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
* می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا
چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا
بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!
می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا
واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!
یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
* تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی
کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟
ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی
خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی
بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 توسط گلادیاتور بدون سپر |
|
|
میدان جنگ پست الکترونیک خاطرات خونین |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
غزل بانوی گنه کار نسیم از سمت شما می وزد؟ |
|
RSS
|